ناگهان ماجرا را فهمیدم و نفس راحتی کشیدم. گفتم: «شما باید از بچههای تئاتر باشی، من امینم. بچهها دارن طبقهی پایین تمرین میکنن.»
با دست به در اشاره کردم که نگاه مشکوکی به من انداخت و بهسمت در رفت.
عجب گریم محشری بود. یک لحظه احساس کردم خود رستم را دیدهام.
چشمم به شاهنامه افتاد، چه کسی بازش کرده بود؟ بلندش کردم و روی میز گذاشتمش. کمی بعد در با شدت باز شد. مردی که با رستم مو نمیزد و بهزور توی چهارچوب در جا میشد، گفت: «جوانک اینجا کجاست؟»
-ببخشید؟ خب اینجا دانشگاهه دیگه!
-به گمانم گم شدهام. میخواهم به ایران بروم
با دست به در اشاره کردم که نگاه مشکوکی به من انداخت و بهسمت در رفت.
عجب گریم محشری بود. یک لحظه احساس کردم خود رستم را دیدهام.
چشمم به شاهنامه افتاد، چه کسی بازش کرده بود؟ بلندش کردم و روی میز گذاشتمش. کمی بعد در با شدت باز شد. مردی که با رستم مو نمیزد و بهزور توی چهارچوب در جا میشد، گفت: «جوانک اینجا کجاست؟»
-ببخشید؟ خب اینجا دانشگاهه دیگه!
-به گمانم گم شدهام. میخواهم به ایران بروم