***خطر اسپویل***
داستان در مورد یک دختر به نام جودی بود که در مدرسه همکلاسیهایش او را به خاطر داشتن شغل پدرش که یک آشغالی بود مسخره میکردند معلمشان مورد شغل دانش آموزان صحبت کرده بود و هر یک از دانشآموزان در مورد شغل پدرشان و اینکه آنها نیز دوست دارند چنین شغلی داشته باشند صحبت میکردند نوبت به جودی رسید و همه خندیدند مسخره کردند و گفتند که پدر او آشغالیست و بوی بد میدهد جودی عصبانی و ناراحت شد صورتش قرمز و جلوی گریهاش را گرفت معلم بسیار عصبانی شد و بچهها را ساکت و کرد و گفت دانش آموزان شما یدانید که شغل پدر جودی کار بسیار مفیدی است زبالهها چیزهای بسیار کثیفی هستند و پدر جودی نها را نابود میکند معلم دانش آموزان را مجبور کرد که هر کدام برای پدر جودی یک نامه بنویسند و از او تشکر کنند آن روز وقتی پدر جودی به دنبال او آمد جودی ناراحت بود او به سریع اتاقش رفت و گریه کرد پدرش گفت چه شده دخترم و جودی تمام ماجرا رو تعریف کرد پدرش او را در آغوش گرفت و گفت آیا من بوی بدی میدهم جودی در آغوش او گفت نه تو بوی شامپو میدهی پدرش گفت فردا با هم به محل کار میرویم تا بدانی که شغل من چه کار خوبی است جودی کمی استرس داشت آنها فردا صبح زود به راه افتادند در راه آنها زبالههای مختلفی را دادن با بوهای متفاوت پدرش گفت اولش سخت است ولی به مرور عادت میکنیم آنها با هم کیسههای زباله را برمیداشتند و داخل کامیون میریختند چیزهایی که هر کدام از آنها بوی بدی میداد وقتی کامیون پر شد به راه افتادن و همه آنها را در یک مکانی که به آن زبالهدان میگفتند خارج کردند پدرش گفت من بعد از اینکه این کارها تمام شد یک دوش میگیرم من کارم را دوست دارم جوری دیگر از شغل پدرش بدش نمیآمد
داستان در مورد یک دختر به نام جودی بود که در مدرسه همکلاسیهایش او را به خاطر داشتن شغل پدرش که یک آشغالی بود مسخره میکردند معلمشان مورد شغل دانش آموزان صحبت کرده بود و هر یک از دانشآموزان در مورد شغل پدرشان و اینکه آنها نیز دوست دارند چنین شغلی داشته باشند صحبت میکردند نوبت به جودی رسید و همه خندیدند مسخره کردند و گفتند که پدر او آشغالیست و بوی بد میدهد جودی عصبانی و ناراحت شد صورتش قرمز و جلوی گریهاش را گرفت معلم بسیار عصبانی شد و بچهها را ساکت و کرد و گفت دانش آموزان شما یدانید که شغل پدر جودی کار بسیار مفیدی است زبالهها چیزهای بسیار کثیفی هستند و پدر جودی نها را نابود میکند معلم دانش آموزان را مجبور کرد که هر کدام برای پدر جودی یک نامه بنویسند و از او تشکر کنند آن روز وقتی پدر جودی به دنبال او آمد جودی ناراحت بود او به سریع اتاقش رفت و گریه کرد پدرش گفت چه شده دخترم و جودی تمام ماجرا رو تعریف کرد پدرش او را در آغوش گرفت و گفت آیا من بوی بدی میدهم جودی در آغوش او گفت نه تو بوی شامپو میدهی پدرش گفت فردا با هم به محل کار میرویم تا بدانی که شغل من چه کار خوبی است جودی کمی استرس داشت آنها فردا صبح زود به راه افتادند در راه آنها زبالههای مختلفی را دادن با بوهای متفاوت پدرش گفت اولش سخت است ولی به مرور عادت میکنیم آنها با هم کیسههای زباله را برمیداشتند و داخل کامیون میریختند چیزهایی که هر کدام از آنها بوی بدی میداد وقتی کامیون پر شد به راه افتادن و همه آنها را در یک مکانی که به آن زبالهدان میگفتند خارج کردند پدرش گفت من بعد از اینکه این کارها تمام شد یک دوش میگیرم من کارم را دوست دارم جوری دیگر از شغل پدرش بدش نمیآمد