نظر Ahmad برای کمیک علاءالدین و چراغ جادویش

کمیک علاءالدین و چراغ جادویش
Ahmad
۱۴۰۲/۰۷/۱۱
11
علاءالدین یتیم است و در محله خود با دوستانش همیشه بازی میکند روزی مردی پیش او میآید و میگوید من عموی تو هستم و او را با خود به بیرون شهر میبرد و به او میگوید که به درون غاری که بسیار تنگ است وارد بشود و چراغی قدیمی در آن جا هست آن را برایش بیاورد علاالدین داخل غار میرود و در آن جا گنجها را میبیند و چراغ قدیمی را هم پیدا میکند و با خودش فکر میکند که چرا عمویش از او این کار را خواسته است و برای همین بیرون نمیرود و منتظر میماند و آن فرد که تله گذاشته بود که علاالدین در زیر سنگها بماند و سنگها در غار را میبندند و علاالدین میترسد و به طور اتفاقی چراغ را تمیز میکند که با کمک غول چراغ جادو از آن جا خارج میشود و میگوید آرزوهایش را برآورده میکند و او میخواهد به خانه برود و از آن جا نجات مییابد و بعد برای خودشان غذا میخواهد که مادرش فکر میکند آنها را دزدیده و او را از خانه بیرون میکند و علاءالدین به سفر میرود و به شهری میرسد و دخترپادشاه را میبیند و میخواهد با او ازدواج کند ولی به او میگویند دخترپادشاه با پسر وزیر میخواهد ازدواج کند و او با کمک غول چراغ جادو مسیر پسر وزیر را دور میکند و او خسته میشود و منصرف میشود و علاالدین با دختر پادشاه ازدواج میکند و همان عموی قلابی به سراغ دختر پادشاه میرود و چراغ کهنه را با چند وسیله عوض میکند و بعداز آن همه قصر را تصاحب میکند و علاالدین هم دستگیر میشود و بعد به دنبال خانه خودش میرود و در همان غاری که رفته بود وارد میشود واین بار دستش به انگشتر میخورد و غول آن او را پیش همسرش میبرد و او را نجات میدهد و چراغ جادو را از عموی قلابی پس میگیرد و آن را جایی میگذارد که دست کسی به آن نرسد.
هیچ پاسخی ثبت نشده است.