نقد، بررسی و نظرات کتاب افسانه یک دوستی - کارول موور
مرتبسازی: پیشفرض
من عکس پبلاتیپوس اینترنت دیدم منقاری شبیع اردک وبدنش خزداردارهست درواقع شباهتهای بامرغابی وسگ آبی دارد.
مرغابی وسگ آبی باهم دوست شده بودند درمورد چگونه زندگیشان صحبت میکردند ودشمنهایی ازقبیل گرگ وانسانها داشتند.
آن موقع که گرگ میخواست بچه سگ آبی راشکارکندمرغابی برای نجات کواک کواک کردوخودرامجروح نشان دادگرگ گول خوردبچه سگ آبی رارها وبه سمت اوامداما همان موقهع مرغابی پروازکردوفرارکرد.
سگ آبی ازاوتشکرکردکه برادرکوچکش رانجات دادمرغابی گفت این حقهای است که مابرای نجات جوجه هاازشردشمن انجام میدهیم. و سگ آبی فهمید که مرغابی بسیاردانا وفهمیده هست. بافرارسیدن زمستان مرغابی هاکوچ کردندامامرغابی نرفت سگ آبی گفت چرا مهاجرت نمکنی؟ مرغابی گفت من نمیخواهم کوچ کنه و از اینجا نخواهم رفت سگ آبی گفت اینجا همه جا یخ خواهد زد و تو نمیتوانی در اینجا زندگی کنی اما فهمید که مرغابی گوش شنوا ندارد همه مرغابیها رفتند و تنها هم یک مرغابی باقی ماند سگ آبی در لانه خود برای او یک مکان درست کرد گرگ گرسنه جای مرغابی را فهمید ابتدا سگ آبی را به چنگال گرفت و برد مرغابی کواک کواک کردگرگ سگ آبی رارها وبه سمت اوامدبال مرغابی شکست سگ آبی باچنگالش به گرگ حمله و پای او را گاز گرفت گرگ زخمی فرار کرد مرغابی و سگ آبی نیز مجروح شده بودند بعد از مدتها زخمهایشان بهبود یافت و آنها تصمیم گرفتند به سرزمینی به نام استرالیا سفر کنند در آن جا کمی تغییر کردم سگ آبی کوچکتر شده بود با یکدیگر ازدواج کردند و موجودی به نام پلاتیپوس به دنیا آمد.
مرغابی وسگ آبی باهم دوست شده بودند درمورد چگونه زندگیشان صحبت میکردند ودشمنهایی ازقبیل گرگ وانسانها داشتند.
آن موقع که گرگ میخواست بچه سگ آبی راشکارکندمرغابی برای نجات کواک کواک کردوخودرامجروح نشان دادگرگ گول خوردبچه سگ آبی رارها وبه سمت اوامداما همان موقهع مرغابی پروازکردوفرارکرد.
سگ آبی ازاوتشکرکردکه برادرکوچکش رانجات دادمرغابی گفت این حقهای است که مابرای نجات جوجه هاازشردشمن انجام میدهیم. و سگ آبی فهمید که مرغابی بسیاردانا وفهمیده هست. بافرارسیدن زمستان مرغابی هاکوچ کردندامامرغابی نرفت سگ آبی گفت چرا مهاجرت نمکنی؟ مرغابی گفت من نمیخواهم کوچ کنه و از اینجا نخواهم رفت سگ آبی گفت اینجا همه جا یخ خواهد زد و تو نمیتوانی در اینجا زندگی کنی اما فهمید که مرغابی گوش شنوا ندارد همه مرغابیها رفتند و تنها هم یک مرغابی باقی ماند سگ آبی در لانه خود برای او یک مکان درست کرد گرگ گرسنه جای مرغابی را فهمید ابتدا سگ آبی را به چنگال گرفت و برد مرغابی کواک کواک کردگرگ سگ آبی رارها وبه سمت اوامدبال مرغابی شکست سگ آبی باچنگالش به گرگ حمله و پای او را گاز گرفت گرگ زخمی فرار کرد مرغابی و سگ آبی نیز مجروح شده بودند بعد از مدتها زخمهایشان بهبود یافت و آنها تصمیم گرفتند به سرزمینی به نام استرالیا سفر کنند در آن جا کمی تغییر کردم سگ آبی کوچکتر شده بود با یکدیگر ازدواج کردند و موجودی به نام پلاتیپوس به دنیا آمد.
داستان نسبتا قابل قبولی بود. اما بعضی قسمتهای آن بیجهت طولانی شده بود و کمی حوصله را سر میبرد. اصلا از روی اسم آن نمیتوانستم حدس بزنم چنین موضوعی دارد. تخیلات نویسنده دربارهی پلاتیپوس این موجود دوستداشتنی واقعا جالب بود. نکاتی همچون گذشت و حمایت از دوستان در زمان نیاز هم بسیار آموزنده بود. به علاوه توضیحاتی که درباره ویژگیهای ظاهری سگ آبی و مرغابی داده بود هم، برای یادگیری کودکان مفید است.
داستان کتاب حول محور یک دوستی خاص میچرخد که با فراز و نشیبهای خود، جنبههای مختلف انسانی را به نمایش میگذارد. موور در این اثر بهخوبی توانسته است در لایههای مختلفی از داستان، ویژگیهای روحی و درونی شخصیتها را نشان دهد و از طریق تعاملات آنها، نگاه دقیقی به انسانها و روابطشان داشته باشد.
این کتاب، با توصیفهای دقیق از احساسات و روابط انسانی، خواننده را به تفکر دربارهٔ اهمیت دوستیها و چگونگی تأثیر آنها بر زندگی فردی و اجتماعی انسانها وادار میکند. همچنین، *افسانه یک دوستی* به نوعی به ما یادآوری میکند که در روابط انسانی، همیشه پتانسیلهایی برای رشد، تغییر و یادگیری از یکدیگر وجود دارد.
در نهایت، این کتاب میتواند برای کسانی که به داستانهای عاطفی و اجتماعی با عمق روانشناختی علاقه دارند، یک اثر جذاب و ارزشمند باشد که نه تنها به مفاهیم دوستی و ارتباطات میپردازد بلکه نگاه جدیدی به پیچیدگیهای انسانها و روابطشان میاندازد.